ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
192
معجم البلدان ( فارسى )
نحن طرحناه بلا و سايد * بجمّة البئر و رغم القائد « 1 » حصين [ ح ص ] كوچك نما . شهركى در كرانهء رود خابور است . سلفى گويد : از بواليد هاشم پسر شعبان پسر محمد حصينى در شهر حصين در كنار نهر خابور شنيدم كه مىگفت من از بو سهل خلف پسر ثابت حصنى بر شنودم كه مىگفت عمر جناح حصينى را شنيدم كه مىگفت : ما شبى ميل به ماهى كرديم ، شيخ بو بكر بن قعقاع به من گفت اى عمر برخيز و لقمهاى بر قلاب ماهى بند و در آب بيا و زير و بسم الله بگو . پس من چنان كردم كه او گفت . ناگاه يك ماهى بزرگ غير معمول به دست آمد و ما آن را سرخ كرديم . هاشم گويد شيخ بو بكر مردى از اولياء و كرامتمند بود . اين داستان را همهء مردم خابور دانستند . گور او اكنون در بيرون شهر حصين ، زيارتگاه است كه بدان تبرك جويند . هاشم گويد : اين مرد خطبيب شهر خود بود . باب حاء و ضاد و آنچه پس از آنهاست حضار [ ح ر ] واژه مبنى بر كسر است . نام كوهى ميان بصره و يمامه و به يمامه نزديكتر است . حضارم [ ح ر ] جمع حضرمه به معنى غلط سخن گفتن . نام شهرى در حضر موت است . حضارة [ ح ض ضا ر ة ] با تشديد ضاد نقطهدار . نام شهرى در يمن از بخشهاى سنحان است . حضر [ ح ض ] نام جايگاهى در شعر اعشاى باهله است : و اقبل الخيل من تثليث مصغبة * او ضمّ اعينها رغوان او حضر « 2 » حضر « 3 » [ ح ] با راى پايانين به معنى طفيلى شدن ، و حضر به معنى شهرى در برابر بيابانى با تحريك ضاد است . نام شهرى برابر تكريت در بيابان ميان آنجا [ 282 ] و موصل و فرات است . شهر با سنگ تراشيده ، خانهها و سقفها و درهاى آن مهندسى شده بوده است . گويند در آنجا شصت برج بلند بوده كه ميان هر برج و برج ديگر نه برج كوتاهتر و در برابر هر برج كاخى و هر كاخ را گرمابهاى بوده است . رودخانهء ثرثار كه رودى بزرگ بوده و ديهها و باغها در دو سوى آن ، از آن شهر مىگذشت كه سرچشمهء آن از نصيبين است و رودخانههاى بسيار بدان افزوده مىشود . گويند در آنها كشتيرانى نيز مىشده است ليكن به روزگار ما چيزى از شهر حضر جز نقشى از باروى آن و آثارى كه نمايشگر بزرگى آن است ديده نمىشود . يكى از مردم تكريت به من گفت : من براى شكار بيرون آمده بودم تا به اينجا رسيدم و آثار و مجسمههائى در باقيماندهء ديوارها ديدم . پادشاه شهر حضر را « ساطرون « 4 » » مىناميدند . عدى بن زيد دربارهء آن چنين مىسرايد : و أرى الموت قد تدلّى من الحضر * على رب ملكه الساطرون « 5 » شرقى پسر قطاع مىگويد : هنگامى كه قبيلهء قضاعه پراكنده شدند گروهى از ايشان به سرزمين جزيره ( كردستان ) رفتند . ايشان پادشاهى به نام « ضيزن » پسر جلهمه داشتند كه يكى از همپيمانان بود . ديگرى گويد : ضيزن پسر معاويه پسر قضاعه بود . ايشان مىپندارند او پادشاه جزيره ( كردستان ) تا مرز شام بوده است . او به شهر حضر فرود آمد و اين شهرى طلسم شده بود كه هيچكس آن را گشودن يا ويران كردن نتوانست ، جز با ريختن خون كبوتر ورقاء آميخته با خون حيض زن زرقاء ( كبود چشم ) . پس ضيزن مدتى پادشاه اين شهر بود ، و بر سرزمين ايران و پيرامون آن يورش مىبرد . او هر زن زرقاء و حايك ( حيض شده ) را از آن شهر به جائى مىبرد كه براى اين كار در آن نزديكى ساخته بود از ترس آن كه مبادا وجود ايشان آن طلسم را بشكند . سپس او بر سواد ( بين النهرين ) يورش برد و ماه خواهر شاپور جنود پسر اردشير جامع را اسير كرد . اين مرد جز شاپور ذو الاكتاف مىباشد زيرا كه شاپور ذو الاكتاف پسر هرمز پسر نرسى پسر بهرام پسر بهرام پسر بهرام پسر هرمز پسر شاپور قهرمان است كه او را « شاپور جنود » خوانند كه قهرمان اين داستان است . و من از اين
--> ( 1 ) . داستان مجالد را از « حصيليه » بپرسيد . با وجود نگهبانش ما او را بىرختخواب در چاه انداختيم . ( 2 ) . سواران از سه راه مصغبه به « رغوان » يا « حضر » رسيدند . چ ع 2 : 795 : 20 . ( 3 ) . ن . ك : قزوينى . آثار ع ص 354 ، جهانگير ص 417 ، مراد ج 2 ، ص 102 ، تقويم بو الفدا - آيتى ص 320 - 321 همان شهر باستانى پارتها و معرّب ( هاترا ) است ويرانههاى كاخ پارتى در آنجا است ( لسترنج ص 106 ) . ( 4 ) . ن . ك : چ ع ج 1 ، ص 258 ، س 18 . ( 5 ) . مرگ را مىبينم كه در حضر بر پادشاه آنجا ساطرون فرود آمده است .